آگوست راش فيلمي زيبا و جذاب كه مخاطب را تا پايا پاي فيلم نگه مي دارد و در آخر(با پايان شاد ) او را راضي و شاد رها مي كند .فيلم آنقدر خوش ساخت است كه دلت مي خواهد كه دوباره آن را ببيني خصوصا اينكه به نوعي اين فيلم مربوط به موسيقي است و با استفاده از آهنگهاي زيبا و روحنواز بر قلب و دل بيننده تاثير مي گذارد .كارگرداني فيلم بسيار قوي است و نماهاي گرفته شده و خصوصا دكوپاژ از همان نماي هاي آغازين نشان مي دهد كه چقدر هوشمندانه و هنرمندانه انتخاب شده اند و بيننده را سريع درگير فيلم و شخصيت مي كنند. در اينجا مي خواهم نگاهي داشته باشم به فيلمنامه اين فيلم .

الگوي استفاده شده در اين فيلمنامه شاه پيرنگ مي باشد و همانطوري كه در قسمتهاي قبل آمد .در اين الگو ما يك قهرمان داريم .و يك هدف .پايان اين الگو بسته است و روابط بر اساس علت و معلول چيده مي شود.

پيرنگ اصلي فيلم :

راول والش نوجوان 11 ساله اي است كه در پرورشگاه زندگي مي كند . او علاقه شديدي را به موسيقي در درون خود احساس مي كند و اعتقاد دارد كه اينها از سوي پدر و مادرش به او مي آيند و او مي تواند با نواختن موسيقي آنها را پيدا كند .و در پايان نيز پيدا ميكند.

پس هدف قهرمان پيدا كردن پدر و مادر است .آرزويي كه در همان دقايق اول آن را مي فهميم و با همذات پنداري با قهرمان دلمان مي خواهد كه اين اتفاق زودتر بيفتد . اما چگونه ؟ او كه هيچ نشاني از پدر و مادر ندارد چگونه مي تواند آنها را پيدا كند چگونه مي تواند با موسيقي به اين هدف نايل شود؟

مسيري كه رائول والش طي مي كند كدامها هستند؟

در پرورشگاه بچه هاي ديگر (قطب منفي ) او را اذيت مي كنند و مي خواهند به او بقبولانند كه او پدر و مادر ندارد و مثل آنها يتيم است اما رائول زير بار نمي رود.او مي گويد كه ميداند آنها زنده هستند و اگر آنها او را پيدا نمي كنند او آنها را پيدا خواهد كرد.پس او از پرورشگاه فرار مي كند و پا به دنياي بيررون مي گذارد.

علت : اذيت بچه هاي پرورشگاه و ايجاد انگيزه قوي دراو براي يافتن والدين

معلول : فرار رائول از پرورشگاه

نشانه گذاري و شروع علت بعدي :

در اولين نماي از فضاي شهر مردي را مي ببينيم كه رائول را از پشت ماشين (مثل ماشي حمل مواد غذايي) و مقداري پول به او مي دهد تا به پرورشگاه برگردد . اما در واقع اين يك نشانه گذاري است و اساس و علت اتفاق بعدي.

او همچنان كه در شهر پرسه مي زند با نوجوان تقريبا همسن خود آشنا مي شود(دقيقه 30 ) كه در حال نواختن گيتار در پياده رو به قصد جمع كردن و كمك مردم است .رائول هم پولي ميدهد و پسر نوجوان كه سياهپوست هم است ،آهنگي را برايش مي نوازد.رائول دنبال نوجوان راه مي افتد اما سياهپوست گيتاريست نمي خواهد كه او تعقيبش كند ،اما وقتي مي فهمد رائول پول دارد (استفاده از نشانه بالا) به او اجازه مي دهد تا برايش پيتزا بخرد و اينگونه دوستي آنها شكل مي گيرد و او به حريم او و ديگر دوستان و همكارانش كه در زير سايه مردي به اسم والاس (با بازي رابين ويليامز)زندگي و براي او كسب درآمد مي كنند. در حقيقت والاس با گرد آوري بچه هاي يتيم اما اهل موسيقي و تعليم و گماردن آنها در خيابانها كسب در آمد مي كند.

حادثه ديگر كه باعث پيشبرد داستان و علت حادثه بعدي مي شود:

شب هنگام رائول كه ديوانه موسيقي است ،سراغ گيتتار پسرك مي رود و به شكل تاثير گذاري مي نوازد . (اگر چه مي داانيم براي انجام هر كاري بايد قئانين آن را ياد گرفت ،هرچند كه با استعاد باشيم و در اين نما مي بينيم كه رائول كه براي اولين بار است كه با اين ساز كار مي كند اما با راحتي آن را كوك مي كند .هرچند كه شيوه نواختنش ابتدايي است اما دلمان مي خواهد كه چشممان را به روي اين واقعيت ببنديم و اين ايراد نويسنده را نديده بگيريم .چرا؟ چون با رائول همدردي مي كنيم و مي خواهيم كه سر بلن باشد و هر چه زود تر پدر و مادرش را پيدا كند .)

او جاي پسرك نوجوان را مي گيرد و كمي هم حسادت او را بر مي انگيزد و همين نكته باعت و علت معلول ديگري در آينده خواهد شد.

حالا همه چيز خوب پيش مي رود ،رائول اگرچه هنوز پدر و مادرش را پيدا نكرده است اما از اينكه مي تواند موسيقي بنوازد لذت مي برد . اما پس داستان چي مي شود ؟ چگونه بايد داستان را پيش ببريم و موتور محركه آن را بار ديگر به حركت در آوريم ؟

اگر این فیلمنامه را ما می نوشتیم چه ترفندی به کار می بستیم ؟

براي نوشتن فيلمنامه اين خيلي مهم است كه نويسنده پايان داستان را بداند . در واقع" اگر او نداند ،پس چه كسي ميداند ".با دانستن پايان داستان است كه نويسنده به عقب برمي گردد و حوادث را بر اساس علت و معلول و... مي چيند .

حال ما چه انتظاري از اين داستان داريم و چه پايان خوبي مي توانيم برايش متصور بشويم .

حال كه اساس كار ما روي موسيقي است ، چه مي شود كاري كنيم تا رائول موفق به كسب رهبري اركستر بزرگي شود و در آنجا بتواند پدر و مادرش را ببيند ؟

بسيار خوب حالا با اين پايان كه پايان فيلم هم است ادامه فيلمنامه را بررسي مي كينم و اين را بگويم اگر چه الان اين تاپان ممكن است غير منطقي يا غلو شده بنماياند اما اگر فيلم را ببينيد در واقع تصديق خواهيد كرد چه چنين پاياني ممكن است اما چگونه؟

پايه ريزي يك علت - جفري مرديسياه پوستي كه مسئول پرورشگاه است و در اوايل فيلم با او آشنا شده ايم .دنبال رائول مي گردد. او در جستجويش به نوجوان سياه پوست گيتاريست مي رسد و با نشان دادن عكس رائول درباره او مي پرسد . اما در اين هنگام والس سر مي رسد و دخالت ميكند او با عصبانيت با جفري برخورد مي كند كه شك او را بر مي انگيزد و باعث مي شود كه محل آنها را به پليس خبر دهد .

پليسها به محل زندگي والاس و بچه هاي ديگر يورش مي برند .اما رائول كه خود پليسها را صدا مي زند با تحريك و تهديد والاس از چنگ پليسي كه او را تعقيب مي كند فرار مي كند . اين فرار بايد صورت گيرد چرا كه قرار است خود علت حادثه اي ديگر شود .پس پليسي كه او را تعقيب مي كند چاق و تبنل انتخاب مي شود تا رائول بتواند او را جا بگذارد و سوار مترو شود.

- بعد از اين فرار رائول از يك كليسا سر در مي آورد و با يك گروه سياه پوست كه در حال خواندن آواز دلنشيني هستند بر خورد مي كند ،رهبر اين گروه كشيش است و دختر كوچك سياه پوستي تك خواني ميكند و در همان لحظه اول بين او و رائول ارتباط دوستي بر قرار مي شود.

--رائول دفتر نتهاي دختر را امانت مي گيرد و در نبود او با الهام از صداي طبيعي شروع به نوشتن موسيقيهاي مختلفي مي كند كه وقتي دختر بر مي گردد ،هيجان زده و حيرت كرده كشيش را صدا مي زند و او را با موتزارت مقايسه مي كند كه كشيش به آنها ياد داده است.كسي كه قادر بود موسيقي را در همه چيز ببيند و البته اين جمله را در اول و آخر فيلم نيز از زبان رائول مي شنويم ."موسيقي در همه چيز جاريست تنها كافيست كه گوش كني ."

-- كشف رائول توسط كشيش باعث فرستادن او به مدرسه معروف موسيقي مي شود و او در آنجا ضمن آموزش توانايي خارق العاده خود را نشان مي دهد و بدين ترتيب از سوي اولياي مدرسه دعوت مي شود تا رهبري كنسرت بزرگي را كه قرار است در پارك بزرگ شهر اجرا شود به عهده بگيرد ،ضمنا او سومين هنرمندي خواهد بود كه برنامه اجرا مي كند . اما دونفر اولي كي هستند ؟ آيا مهم است. اگر قرار باشد اين دو نفر همان پدر و مادر رائول باشند چه؟چگونه ممكن است آنها تاكنون از پسر خود خبر نداشته باشند يا اگر دارند چرا او را به پرورشگاه سپرده اند .آيا آنها آدمهايي منفي اند كه زندگي ناموفقي باهم داشته اند ؟ اگر زندگي عاشقانه اي داشته اند پس چطور رائول را تنها گذاشته اند.

پيرنگ فرعي داستان كه در واقع پيرنگ عشق بين پدر و مادر رائول است به اينها مي پردازد و البته اگر قرار باشد عشق آنها را از لحظه آشنايي بدانيم پس بايد 11 سال قبل از زمان تولد رائول برگرديم .

پیرنگ فرعی این فیلم داستان عشق پدر و مادر رائول است.

پدر لوئیس کانلی (جاناتان راین میرس) رائول خواننده است و مادرش لیلا نوچاک (کرل راسل ) نوازنده .هر کدام از آنها در گروه جدایی مشغولند اما در سراسر فیلم یعنی در اوایل و اواخر فیلم که ما خوانندگی و نوازندگی آنها را می بینیم به شکلی کارگردانی و مونتاژ شده است که فکر می کنیم در یک گروه هستند و مادر می نوازد و پدر می خواند.

در پارتی ای که در اوایل ،به افتخار گروه نوازندگان  برگزار می شود ،ليلا را مي بينيم که بيرون مي آيد . در بيرون و روي ديوار لوئيس نشسته است و ماه را نگاه مي کند .او که متوجه تنهايي ليلا شده است ،ليلا را به آمدن روي ديوار دعوت مي کند و مي گويد که هيمشه تنهايي روي ديوار مي نشيند و ماه را مينگرد. ليلا مي گويد که او حالا تنها نيست و بدين گونه عشق بين آنها شکل مي گيرد (در فيلم اين آشنايي و عشق باور پذير است و حسن ديگر اين صحنه اين است که عشق آنها کليشه نيست .اما چه چيزي باعث مي شود که اين عشق از کليشه شدن دور بماند؟

۱- تنهايي آدمها و احساس غربتي که آنها را به هم مي رساند

۲-لوکيشن اين اتفاق -- روي ديوار

۳- ماه .به عنوان نقطه مشترک علايق آنها

آنها با هم در پشت بام مي خوابند و صبح دوستان لوئيس با شيطنت از خواب بيدارشان مي کنند. ليلا مي گويد که ديرش شده و پدرش منتظر اوست ،لوئيس از او قول مي گيرد که همديگر را دوباره ببينند و از او قول مي گيرد. اما در صحنه بعد مي بينيم که پدر ليلا مخالف ديدار آنهاست و با ليلا سوار ماشين شده و مي روند . اين در حالي است که لوييس که از نيامدن ليلا سر قرار دلسرد شده به محل هتل اقامت آنها مي آيد و سوار شدن آنها را به ماشين مي ببيند.