چند...

در برخورد با خودت ، از عقلت، ودر برخورد با ديگران ، از قلبت استفاده كن.

براي هر دقيقه اي كه تو از دست كسي عصباني ميشوي ، 60 ثانيه شادي را كه ديگر برنميگردد ، ازدست ميدهي .

 زبان عملا وزني ندارد   ولي معدود افرادي هستند كه ميتوانند انرا نگهدارند.

زبان تند هيچ استخواني را نميشكند اما قلب را حتما ميشكند. 

 نگراني ، فردا را از مشكلات خالي نميكند ، بلكه فقط امروزت را از قدرت و كارايي تخليه مي كند.

دشوارترين مرحله زندگي زماني نيست كه هيچ كس ترا درك نميكند بلكه ، ان زماني است كه تو، خودت را درك نميكني.

تو نميتواني گذشته را تغيير دهي ولي ميتواني زمان حال را با نگراني نسبت به اينده خراب كني.

 هر رويايي كه دلت ميخواهددر سر بپروران  و هر جا كه دوست داري برو و هر حرفه اي را كه دوست داري انتخاب كن و و هماني باش كه دوست داري باشي زيرا تو فقط يكبار زندگي ميكني و فقط  يك شانس براي انجام تمامي ان چيزهايي كه دوست داري خواهي داشت .

قورباغه اي که از آب پريد(متن)

قورباغه اي که از آب پريد
آيا مرا مي شناسيد ؟من در خشکي زندگي مي کنم و ابشش ندارم .مثل قورباغه ها زندگي دو زيستي دارم و دو خانه . خانه پدري ام که فرسخها دور است و من سالهاست که زير سقفش نخوابيده ام وسالهاست که  نمي توانم روي پدر و مادرم را ببينم  و خانه اي در غربت.که شبها در يک گوشه اش کز مي کنم ،زانوانم را در بغل مي گيرم و به ترانه هاي دلم گوش مي سپارم و به دلتنگيهاي مادرم  در کنج چهار ديواريش مي انديشم .
بعضي ها فکر مي کنند که من زير آبي مي روم اما راستش از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان ، شنا هم بلد نيستم .تنها گه گاهي که تنهايي از کاسه صبر و حوصله ام لبريز مي شوم و من برکه اي مقابل چشمانم مي بينم درونش مي پرم و براي خودم دست و پا مي زنم و البته هميشه مواظبم که غرق نشوم.
خيلي دلم مي خواست که قورباغه بودم و آن وقت  بچه هايي  که ترسي از زگيل در آوردن نداشتند ،مرا بغل مي کردند و يا توي جيبهايشان مي گذاشتند ومن سر خوش از اينکه دوستاني دارم که وقتي که مرا در دستان کوچکشان مي گيرند ،صداي تپشهاي قلبم را حس مي کنند و مي شنوند.سر فرصت از توي جيبهايشان يا دستان مهربانشان بيرون مي جهيدم و گوشه اي کز مي کردم تا دوباره دستان گرم کودکي ديگر مرا لمس  کند ،ديوارهاي شيشه اي تنهايي ام را بشکند و من جاني دوباره  يابم.
من قرباغه ام .مثل همه قرباغه ها مي توانم جست و خيز کنم و شيطنت نمايم .مثل  همه قورباغه ها دل دارم و مي توانم دوست داشته باشم . مي توانم در يک صبح بهاري يا يک برگ ريزان پاييز ،يک بعد از ظهر تابستاني يا حتي در سرماي سوزناک يک زمستان ،گرمي جريان عشقي را که در چشمانم ريخته مي شود و در رگ و پي ام جاري مي شود را حس کنم. مي توانم دستان نرم و لطيف همسرم را يا نامزدم را در دستانم بگيرم و وقتي که زير باران با هم قدم مي زنيم ،بگذارم که دانه هاي مهربان باران غبار غم را از گونه هاي سبزمان بشويد ،روحمان را جلا دهد و من شعري بسرايم از زندگي براي شريک زندگانيم .دستانم را چتري بکنم برايش و آرام طوري که کسي بويي از حرفهايم نبرد بگويم :عزيزم دوستت دارم .
من قورباغه ام .اما مثل همه قورباغه ها در آبگبر ها زندگي نمي کنم .قور قور نمي کنم و مثل همه قورباغه ها بچه هايم شبيه ماهي ها نيستند ،چون اصلا بچه اي ندارم و زني نستانده ام .بله من قورباغه اي مجردم .قورباغه اي تنها در دل ماشينها ،قورباغه اي که از سبزه ها  و از سبزيها دور افنتاده است.  تنها مثل قورباغه ها اينجا و آنجا مي پرم.در خشکي ،بي صدا و آرام و همه ترسم اين است که زير پاي آدمها له شوم .تنم به آسفالت کف خيابان يا پياده رو  بچسبد و آدمهاي ديگر بي آنکه  جسم بي جان مرا ببينند،همچنان مرا زير پا يا زير چرخهاي ماشينشان بگيرند و من همچنمان له شوم و له شوم .بي آنکه کسي از وجود من با خبر شود و يا کسي بداند که من هم آرزويي داشته ام که من هم سنگيني آرزو را در سينه ام تحمل کرده ام .نه اينکه فکر کنيد من از مردن مي ترسم ،نه . من از خشکيدن آرزوهايي که مي ترسم که سالهاست در سينه ام جوانه زده اند و بي آبند و نياز مند محبت.من از چشمان کم سوي پدرم مي ترسم که هميشه در انتظارند و از مادرم که بفهمد ،هيچ وقت گوري نخواهم داشت ،هيچ نشاني از فرزندش که در خاک کند و در بعد از ظهر هاي هر پنجشنبه ، با اشکهايش آنها را بشورد و دلش ذره اي تنها ذره اي آرام گيرد.
بله من قرباغه ام .اما مثل همه قورباغه ها زبانم دراز نيست و بي دليل صدا نمي کنم .يعني اصلا صدا نمي کنم و هميشه گرسنه ام . چون از خوردن مگسها بيزارم و غذاي ديگري هم ندارم.ساکتم و آرام و در خلوت قورباغه اي خودم تنها فکر مي کنم و فکر :
آيا من هم مي توانم مثل پرنده ها بال داشته باشم ؟بپرم به اسمانها و در حالي که شور و شوق در وجودم رخنه مي کند ، بال بزنم وبروم به سرزمينهاي ناشناخته ! به جايي که بچه هايش از قورباغه ها نترسند و آدم بزگهاش بتوانند قورباغه ها را ببينند و بدانند که قورباغه ها هم براي گذران زندگي احتياج به کار دارند،نه کاري که روحشان را تعالي ببخشد ،نه . مي دانم اين توقع بي جايي است .بلکه کاري که بتوانند ، منزلي اجاره کنند ،زني بستانند ،شبها وقتي مي خواهند سر بر بالين متکا بگذارند ،دلبرشان را که آرام در کنارشان آرميده است ،ببويند و سر خوش ار رايحه عشقي که در وجودشان دميده مي شود،گونه هاي عشقشان را ببوسند و بگويند:شب بخير عزيزم !
شايد حالا مرا شناخته باشيد . من موجودي  دو زيستي هستم اما جزو خانواده پستاندارانم .مثل قورباغه ها دو پا دارم و دو دست . اما هميشه وقتي براي کاري مراجعه مي کنم با دستاني دراز تر از پاهايم بر مي گردم و آبي که از لب و لوچه ام آويزان است، مثل قورباغه ها.
راستش من خيلي هم قورباغه نيستم ،تنها مثل قورباغه ها  مي توانم با دست و پاهايم بپرم و با زبانم صدايشان را در آورم .اما دلم مي خواست قورباغه بودم ،يک قورباغه سبز با چشمان درشتي که از سرم بر آمده باشد.قورباغه اي در يک برکه خاموش بزرگ ،بزرگ به اندازه دنيا .راستي شما از دنياي قورباغه ها چه مي دانيد ؟ مي دانيد دنيا براي قورباغه اي مثل من چه معني ميدهد ،شايد بدانيد شايد هم نه . اما زياد هم مهم نيست .

قورباغه ای که از آب پرید

 

چند سال پیش ،فکر مي کنم سال ۱۳۸۰ بود که مي خواستم از شهرستان به تهران بيايم .چون عجله داشتم به ترمينال نرفتم و با ماشينم يکي از دوستانم به محل خروجي اتوبوس که مي دانستم اتوبوسهايي که جا دارند آنجا مي ايستند رفتم .از قضا اتوبوسي ايستاده بود از شاگرد راننده با تاکيد پرسيدم که حتما جا دارد ؟ و اون گفت که آره.

سوار شدم .اما بعداز سوار شدن ديدم که جاي خالي نيست به شاگرد راننده گفتم .اومد و تقريبا در رديفهاي آخر به دو صندلي اشاره کرد که يک پير زن با يک پسر حدود ۱۰ ساله نشسته بود و ظاهرا يک بليط داشتند.وقتي اين موضوع را فهميدم که احتمالا پير زن پول نداشته براي پسرش بليط بخرد ،احساس ترحم نسبت به آنها به من دست داد، خصوصا اينکه پيرزن جاي مادرم بود.من هنوز با خودم در گير بودم که چه کنم ؟ پياده شم يا اينکه .... که ديدم پيرزن پسر را روي زانوي خود نشاند و به راننده گفت :باشه اما من اجازه نميدم اينجا يه مرد غريبه بشينه . وقتي اين را شنيدم احساس غريبي به من دست داد ،احساسي شبيه تنهايي که زياد در تهران و دوران دانشگاه تجربه کرده بودم .خصوصا اينکه اين احساس بد  از طرف کسي بود که فکر مي کردم من بيشتر درکش مي کنم. شاگرد راننده از چند خانمي که تنها بودند و يا با شوهر هايشان خواست که بغل پير زن بشينند تا جا براي من باز شود. اما هيچکدام حاظر نشدند که بغل دست پيرزن بنشينند . من که احساس شکست خورده ها داشتم از راننده خواستم که نگه دارد تا پياده شوم . هرچن که ته دلم مطمئن نبودم دوباره بتوانم اوتوبوس خالي پيدا کنم و از طرفي هم بايد فردا  به تهران مي رسيدم .شاگرد راننده اومد با شگرد خودش که احتمالا همه حداقل يکبار تجربه اش کرده اند گفت که در بوفه بشينم و در عوض کرايه کمتري از من بگيرد.

نميدانستم چه کنم .از طرفي پياده شدن برايم سخت بود و از طرفي فکر مي کردم که توهين بزرگي به من شده است . ناچار در بوفه نشستم .ساکت مثل هميشه .دفتر هميشه همراهم را در آوردم و "قورباغه اي که از آب پريد را نوشتم " با اينکه تکانهاي اتوبوس زياد بود اما جزو معدود دفعاتي بود که خودکار را روي کاغذ مي گذاشتم و وقتي که بر ميداشتم متن تمام شده بود.

وقتي به تهران رسيدم متن را دوباره ويرايش کردم و با کامپيوترم تبديلش کردم به ام پي تري که لينکش را در ذيل گذاشتم .خوشحال مي شوم نظرتان را بگوييد.

http://www.mailboxdrive.com/activate.php?id=770622&email=badir_gh@yahoo.com&extension=.mp3

لطفا در لینک فوق روی  mp۳.۷۷۰۶۲۲

کلیک نمایید.