![]() |
![]() |
|
| در مورد سینما و نوشته های شخصی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/11ساعت 18:41 توسط قاسم |
|
|
گرگ و ميش twilight
خيلي بد ، تقريبا خوب
عوامل فيلم : كارگردان : كاترين هاردويك نويسنده فيلمنامه : مليسا روزنبرگ كريستسن استيوارت .................................بلا سوان رابرت پاتينسون .....................................ادوارد كولن سارا كلارك .........................................رنه بيلي بورك ............................................چارلي سوان محصول كشور آمريكا ادامه این مطلب و همچنین ترجمه متنی درباره نقد این فیلم به همین قلم در سایت پرده سینما به آدرس زیر است : http://www.cinscreen.com/?id=146
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/03ساعت 17:3 توسط قاسم |
|
|
تحليل فيلمنامه وثيقه يا جانبي ساخته مايكل مان در سايت پرده سينما به آدرس زير:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/22ساعت 15:59 توسط قاسم |
|
|
تارانتينو و گروه حرامزاده اش
متن اين مقاله را مي توانيد در سايت پرده سينما بخوانيد: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 13:16 توسط قاسم |
|
|
دانش و معرفت (نگو ،دراماتيزه كن ) مطالعه بيشتر به دانستن افراد كمك مي كند اما بسيار اتفاق افتاده است كه ما چيزي را ميدانيم اما در برهه هاي مختلف زندگي از عمل به آن قاصريم ،چرا؟ حتما شما هم واعظان بي عمل زياد ديده ايد و يا حتي حافظان قرآن كه رفتارشان در بعضي مواقع ضد دينداري است .اما قصد من بحث اخلاقي نيست .مي خواهم بگويم كه براي يادگرفتن چيزي بايد آنقدر استمرار داشته باشي تا به معرفت آن برسي . در مورد خودم مي گويم .من از حدود يك سال و نيم پيش كتاب داستان (رابرت مك كي ) را دوبار خوانده ام . اما چند روز پيش كه داشتم براي بار سوم فصلي از آن را مي خواندم احساس كردم كه اين كلمات را تازه مي بينم و برايم نوشته ها شگفتي داشت . و آن موقع بود كه فكر كردم حالا به معرفت اين بحث پي برده ام . اما چه بحثي ؟ اصلي هست در فيلمنامه و كلا در سينما كه مي گويد : "نگو ،نشان بده " در برخورد اول فكر مي كنيم كه مثل سينماي صامت همه چيز را بهتر است كه با زبان تصوير بيان كنيم .اين البته چيز بدي نيست . اما مثالهاي زيادي از فيلمهاي ناطق زيادي داريم كه اين گفتن جان و روح ما را تسخير مي كنند خصوصا در اكثر فيلمهاي تارانتينو (پالپ فيكشن ، سگداني و ... ) و يا فيلمي مثل قبل از طلوع . اما راز اين ماجرا كجاست . نگو نشان بده .به اين معني است كه اطلاعات مربوط به معرفي و يا فلاش بك ها را دراماتيزه كنيم .اما چگونه .براي شناخت بهتر دوباره برميگردم به فيلم وثيقه مايكل مان. و اول از شما مي پرسم .مكس چه شخصيتي دارد ؟ مكس يك راننده تاكسي است كه به كارش وارد است . او خيابانهاي لوس آنجلس را مثل كف دستش مي شناسد و علاوه بر آن آدمي است تنها كه غرق در كار است .علاوه بر آن آدم خوبي است و به حق خودش قانع است . اما اين اطلاعات را ما چگونه مي فهميم .شايد اگر نوسنده آماتوري اين فيلمنامه را مي نوشت ، اين اطلاعات را در دهان مكس مي گذاشت و يا دو نفزي كه مكس را مي شناسند و حالا درباره او حرف مي زنند تا مخاطبين مكس را بشناسند . اما نويسنده اين فيلمنامه چگونه اين اطلاعات را به ما مي دهد. خانم سياه پوستي كه دردادگاه كار مي كند ( الي ) سوار ماشين مكس مي شود و چون ديرش شده از به مكس پيشنهاد مي كند كه از فلان خيابان برود اما مكس مي گويد كه اگر از فلان خيابان برود سريعتر مي رسد . آنها شرط مي بندد و در حين اينكه در اين شرط بندي ما را از به هيجان در مي آورند . اطلاعات را آرام به خوردمان مي دهند.و حالا ما مكس را مي شناسيم و حتي الي را. اما نه كاملا چون مي دانيم كه اطلاعات را بايد در بسته بنديهاي كوچك به مخاطب داد و او را تا پايان با خود همراه كرد . پس نگو نشان بده را شايد بتوانيم با عبارت بهتري بگوييم : نگو ،دراماتيزه كن . اين اصل در مورد فلاش بك هم صدق مي كند.چون فلاش بكها در ذات خود خسته كننده هستند و زمان مرده به شمار مي روند اما در فيلمهاي خوب اين فلاش بكها دراماتيزه مي شوند و تبديل مي شوند به موتور جلوبرنده فيلم .مثلا در فيلم سكوت بره ها به فلاش بكها ما به گذشته جودي فاستر بر ميگرديم و با يك داستان ديگري (پيرنگ فرعي ) روبرو مي شويم كه شوق ديدن ما را براي ديدن ادامه فيلم دو چندان مي كند.: اينكه در گذشته جودي فاستر كوچولو پدرش را از دست داده است و در خانه عمه اش شاهد سلاخي برره ها بوده است . او كه نمي تواند همه آنها را نجات دهد يكي از آنها را بغل مي كند و پا به فرار مي گذارد اما توسط شوهر عمه اش گير مي افتد و در نهايت آن بره هم مي ميرد .حالا جودي فاستر شبها در خواب صداي بره ها را مي شنود كه بع بع مي كنند. البته در اين فيلم اين فلاش بك علاوه بر دراماتيزه بودن كاركردهاي ديگري هم دارد همچون نشان دادن زخم روحي قهرمان و البته هدف ناخود آگاه جودي فاستر در تلاش براي نجات دادن آخرين زن ( كه دختر كميسر هم است ) .و اگر او را نتواند نجات دهد هيچوقت ديگر نخواهد توانست كسي را نجات دهد .اما با نجات دختر صداي برره ها هم رو به خاموشي مي گذارد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 19:53 توسط قاسم |
|
|
درباره فیلمنامه فیلم وثیقه وینست (تام کروز ) وارد شهر لس آنجلس می شود تا هدفی را که در سر دارد محقق سازد . هدف او کشتن کسانی است که در حادثه کشتار دخالت داشته اند و البته این هدف از نظر هیچکاک تنها یک مک کافین است . وینست دنیا دیده است و خسته .او که مرگ آدمهای زیادی را دیده است حالا کشتن چند آدم بد برایش مثل اب خوردن است . مکس : در مقابل وینست ف مکس یک آدم معمولی است ،کسی که هدف دارد او اگرچه غرق در زندگی شهری است اما با نگاه کردن به کارت پستال آرام می گیرد و زندگیش خالی از حضور زن است . غیر از مادرش که او هم مکس را آدم بی دست و پایی می داند . حال سوال این است قهرمان فیلم کیست مکس یا وینست یا هردو با دقت در فیلم و تعریفی که از قهرمان داریم می فهمیم که مکس قهرمان فیلم است . اگرچه مکس در ابتدا ساکن اسن و هیچ هدفی ندارد .اما به تدریج هدف ( نجات دختر و متوقف کردن وینست ) بر او تحمیل می شود و او برای این کار مجبور می شود از پوسته خود خارج شود و با سفر و طی مراحلی به رشد و شناخت جدیدی از خود و دنیای پیرامونش برسد . پس قهرمان ما مکس است . حالا باید بپرسیم پس وینست چه کارکردی در این فیلم دارد .وینست که تا آخر فیلم شخصیت ثابت و بدبینی نسبت به دنیای پیرامون خود دارد . نقس استاد را طی الگوی سفر نویسنده بر عهده دارد . اوست که مکس را به کنش وامی دارد و راه زندگی را بهش می آموزد اگرچه این آموزه ها ت.ام با کشتار است و حتی در انتها باعث می شود شاگرد ( مکس ) رودر روی او بایستد و اسلحه به رویش بکشد اما پیداست که وینست از کار خودش راضی است .مکس حالا آدم پر دل و جراتی است که عشقشش را پیدا کرده است و به نظر می آید که وینست کارش را درست انجام داده است . بررسی از نظر سفر نویسنده : مکس در دنیای عادی خود که عبارت است از شهر شلوغ لوس آنجلس ، خیابانهای پر ترافیک و دعوای زن و شوهر ها در تاکسی او زندگی می کند . او به کارش وارد است اما به نظر می آید که زندگی بیهوده ای را طی می کند . با ورود وینست به ناکسی مکس مسیر داستان عوض می شود .وینست مثل استاد او را دعوت به ماجرا جویی می کند . این دعوت با وسوسه کرایه بیشتر شروع می شود و اگرچه مکس در ابتدا همانند سایر قهرمانان رد دعوت می کند . اما بالاخره می پذیرد و وارد دنیای دیگری می شود. این دعوت به ماجراجویی در ادامه با اصرار وینست و متوسل شدن به اسلحه ادامه پیدا می می کند و در واقع ما وارد پرده دوم می شویم که پرده تقابل است . نقطه عطف پرده اول اما کجاست ؟ نقطه عطف پرده اول وقتی است که اولین شکار وینست روی تاکسی مکس می افتد و باعث راندن داستان با شتاب بیشتری به جلو می کند . در پرده دوم تقابل و کشمکش مکس با وینست هر لحظه اوج می گیرد تا اینکه در پرده سوم به نقطه عطف دوم می رسیم . اما پرده دوم طبق ساختار سید فیلد از نظر سفر نویسنده معروف است به پا گذاشتن در دنیای ویزه و سپری کردن آزمون ها و امتحانهایی که با طی آنها قهرمان قرار است در پایان به پاداش خود برسد . اما نقطه عطف پرده دوم کجاست؟ وینست مکس را با خود همراه می کند و اگرچه ما متوجه تغییر رفتار و شخصیت او می شویم چه در صحنه ای که کیف را از روی پل به پایین پرت می کند و په در صحنه ای که خود را به جای وینست معرفی می کند و آدرس دو نفر آخر را می گیرد و یا حتی صحنه ای که با تحول تدریجی او و اوج گرفتن داستان به وازگون شدن تاکسی می انجامد .و به خصوص در این صحنه چی می بریم که مکس چه تحولی می کند و یا چه انرزی نهفته ای در وجود او پنهان است ، با این احوال نقطه عطف دوم وقتی اتفاق می افتد که مکس تصویر دختر سیاه چوست - آنی را روی مونیتور ماشین خود می بیند و می فهمد که هدف بعدی مکس اوست . این صحنه و رفتن به دنبال نجات آلی همان آزمون بزرگ در سفر نویسنده است که با طی آن قهرمان به پاداشی که لیاقت آن را دارد و در این فیلم عشق آنی می رسد و در مسیر بازگشت قرار می گیرد اما حالا ما میدانیم که مکس چه تحولاتی را از سر گذرانده است و به چه رشدی رسیده است . اوج داستان درگیری مکس با وینست است که نفسها را در سینه حبس می کند و با کشته شدن وینست گره گشایی می شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/04ساعت 12:57 توسط قاسم |
|
|
آگوست راش فيلمي زيبا و جذاب كه مخاطب را تا پايا پاي فيلم نگه مي دارد و در آخر(با پايان شاد ) او را راضي و شاد رها مي كند .فيلم آنقدر خوش ساخت است كه دلت مي خواهد كه دوباره آن را ببيني خصوصا اينكه به نوعي اين فيلم مربوط به موسيقي است و با استفاده از آهنگهاي زيبا و روحنواز بر قلب و دل بيننده تاثير مي گذارد .كارگرداني فيلم بسيار قوي است و نماهاي گرفته شده و خصوصا دكوپاژ از همان نماي هاي آغازين نشان مي دهد كه چقدر هوشمندانه و هنرمندانه انتخاب شده اند و بيننده را سريع درگير فيلم و شخصيت مي كنند. در اينجا مي خواهم نگاهي داشته باشم به فيلمنامه اين فيلم .
الگوي استفاده شده در اين فيلمنامه شاه پيرنگ مي باشد و همانطوري كه در قسمتهاي قبل آمد .در اين الگو ما يك قهرمان داريم .و يك هدف .پايان اين الگو بسته است و روابط بر اساس علت و معلول چيده مي شود. پيرنگ اصلي فيلم : راول والش نوجوان 11 ساله اي است كه در پرورشگاه زندگي مي كند . او علاقه شديدي را به موسيقي در درون خود احساس مي كند و اعتقاد دارد كه اينها از سوي پدر و مادرش به او مي آيند و او مي تواند با نواختن موسيقي آنها را پيدا كند .و در پايان نيز پيدا ميكند. پس هدف قهرمان پيدا كردن پدر و مادر است .آرزويي كه در همان دقايق اول آن را مي فهميم و با همذات پنداري با قهرمان دلمان مي خواهد كه اين اتفاق زودتر بيفتد . اما چگونه ؟ او كه هيچ نشاني از پدر و مادر ندارد چگونه مي تواند آنها را پيدا كند چگونه مي تواند با موسيقي به اين هدف نايل شود؟ مسيري كه رائول والش طي مي كند كدامها هستند؟ در پرورشگاه بچه هاي ديگر (قطب منفي ) او را اذيت مي كنند و مي خواهند به او بقبولانند كه او پدر و مادر ندارد و مثل آنها يتيم است اما رائول زير بار نمي رود.او مي گويد كه ميداند آنها زنده هستند و اگر آنها او را پيدا نمي كنند او آنها را پيدا خواهد كرد.پس او از پرورشگاه فرار مي كند و پا به دنياي بيررون مي گذارد. علت : اذيت بچه هاي پرورشگاه و ايجاد انگيزه قوي دراو براي يافتن والدين معلول : فرار رائول از پرورشگاه نشانه گذاري و شروع علت بعدي : در اولين نماي از فضاي شهر مردي را مي ببينيم كه رائول را از پشت ماشين (مثل ماشي حمل مواد غذايي) و مقداري پول به او مي دهد تا به پرورشگاه برگردد . اما در واقع اين يك نشانه گذاري است و اساس و علت اتفاق بعدي. او همچنان كه در شهر پرسه مي زند با نوجوان تقريبا همسن خود آشنا مي شود(دقيقه 30 ) كه در حال نواختن گيتار در پياده رو به قصد جمع كردن و كمك مردم است .رائول هم پولي ميدهد و پسر نوجوان كه سياهپوست هم است ،آهنگي را برايش مي نوازد.رائول دنبال نوجوان راه مي افتد اما سياهپوست گيتاريست نمي خواهد كه او تعقيبش كند ،اما وقتي مي فهمد رائول پول دارد (استفاده از نشانه بالا) به او اجازه مي دهد تا برايش پيتزا بخرد و اينگونه دوستي آنها شكل مي گيرد و او به حريم او و ديگر دوستان و همكارانش كه در زير سايه مردي به اسم والاس (با بازي رابين ويليامز)زندگي و براي او كسب درآمد مي كنند. در حقيقت والاس با گرد آوري بچه هاي يتيم اما اهل موسيقي و تعليم و گماردن آنها در خيابانها كسب در آمد مي كند. حادثه ديگر كه باعث پيشبرد داستان و علت حادثه بعدي مي شود: شب هنگام رائول كه ديوانه موسيقي است ،سراغ گيتتار پسرك مي رود و به شكل تاثير گذاري مي نوازد . (اگر چه مي داانيم براي انجام هر كاري بايد قئانين آن را ياد گرفت ،هرچند كه با استعاد باشيم و در اين نما مي بينيم كه رائول كه براي اولين بار است كه با اين ساز كار مي كند اما با راحتي آن را كوك مي كند .هرچند كه شيوه نواختنش ابتدايي است اما دلمان مي خواهد كه چشممان را به روي اين واقعيت ببنديم و اين ايراد نويسنده را نديده بگيريم .چرا؟ چون با رائول همدردي مي كنيم و مي خواهيم كه سر بلن باشد و هر چه زود تر پدر و مادرش را پيدا كند .) او جاي پسرك نوجوان را مي گيرد و كمي هم حسادت او را بر مي انگيزد و همين نكته باعت و علت معلول ديگري در آينده خواهد شد. حالا همه چيز خوب پيش مي رود ،رائول اگرچه هنوز پدر و مادرش را پيدا نكرده است اما از اينكه مي تواند موسيقي بنوازد لذت مي برد . اما پس داستان چي مي شود ؟ چگونه بايد داستان را پيش ببريم و موتور محركه آن را بار ديگر به حركت در آوريم ؟ اگر این فیلمنامه را ما می نوشتیم چه ترفندی به کار می بستیم ؟ براي نوشتن فيلمنامه اين خيلي مهم است كه نويسنده پايان داستان را بداند . در واقع" اگر او نداند ،پس چه كسي ميداند ".با دانستن پايان داستان است كه نويسنده به عقب برمي گردد و حوادث را بر اساس علت و معلول و... مي چيند . حال ما چه انتظاري از اين داستان داريم و چه پايان خوبي مي توانيم برايش متصور بشويم . حال كه اساس كار ما روي موسيقي است ، چه مي شود كاري كنيم تا رائول موفق به كسب رهبري اركستر بزرگي شود و در آنجا بتواند پدر و مادرش را ببيند ؟ بسيار خوب حالا با اين پايان كه پايان فيلم هم است ادامه فيلمنامه را بررسي مي كينم و اين را بگويم اگر چه الان اين تاپان ممكن است غير منطقي يا غلو شده بنماياند اما اگر فيلم را ببينيد در واقع تصديق خواهيد كرد چه چنين پاياني ممكن است اما چگونه؟ پايه ريزي يك علت - جفري مرديسياه پوستي كه مسئول پرورشگاه است و در اوايل فيلم با او آشنا شده ايم .دنبال رائول مي گردد. او در جستجويش به نوجوان سياه پوست گيتاريست مي رسد و با نشان دادن عكس رائول درباره او مي پرسد . اما در اين هنگام والس سر مي رسد و دخالت ميكند او با عصبانيت با جفري برخورد مي كند كه شك او را بر مي انگيزد و باعث مي شود كه محل آنها را به پليس خبر دهد . پليسها به محل زندگي والاس و بچه هاي ديگر يورش مي برند .اما رائول كه خود پليسها را صدا مي زند با تحريك و تهديد والاس از چنگ پليسي كه او را تعقيب مي كند فرار مي كند . اين فرار بايد صورت گيرد چرا كه قرار است خود علت حادثه اي ديگر شود .پس پليسي كه او را تعقيب مي كند چاق و تبنل انتخاب مي شود تا رائول بتواند او را جا بگذارد و سوار مترو شود. - بعد از اين فرار رائول از يك كليسا سر در مي آورد و با يك گروه سياه پوست كه در حال خواندن آواز دلنشيني هستند بر خورد مي كند ،رهبر اين گروه كشيش است و دختر كوچك سياه پوستي تك خواني ميكند و در همان لحظه اول بين او و رائول ارتباط دوستي بر قرار مي شود. --رائول دفتر نتهاي دختر را امانت مي گيرد و در نبود او با الهام از صداي طبيعي شروع به نوشتن موسيقيهاي مختلفي مي كند كه وقتي دختر بر مي گردد ،هيجان زده و حيرت كرده كشيش را صدا مي زند و او را با موتزارت مقايسه مي كند كه كشيش به آنها ياد داده است.كسي كه قادر بود موسيقي را در همه چيز ببيند و البته اين جمله را در اول و آخر فيلم نيز از زبان رائول مي شنويم ."موسيقي در همه چيز جاريست تنها كافيست كه گوش كني ." -- كشف رائول توسط كشيش باعث فرستادن او به مدرسه معروف موسيقي مي شود و او در آنجا ضمن آموزش توانايي خارق العاده خود را نشان مي دهد و بدين ترتيب از سوي اولياي مدرسه دعوت مي شود تا رهبري كنسرت بزرگي را كه قرار است در پارك بزرگ شهر اجرا شود به عهده بگيرد ،ضمنا او سومين هنرمندي خواهد بود كه برنامه اجرا مي كند . اما دونفر اولي كي هستند ؟ آيا مهم است. اگر قرار باشد اين دو نفر همان پدر و مادر رائول باشند چه؟چگونه ممكن است آنها تاكنون از پسر خود خبر نداشته باشند يا اگر دارند چرا او را به پرورشگاه سپرده اند .آيا آنها آدمهايي منفي اند كه زندگي ناموفقي باهم داشته اند ؟ اگر زندگي عاشقانه اي داشته اند پس چطور رائول را تنها گذاشته اند. پيرنگ فرعي داستان كه در واقع پيرنگ عشق بين پدر و مادر رائول است به اينها مي پردازد و البته اگر قرار باشد عشق آنها را از لحظه آشنايي بدانيم پس بايد 11 سال قبل از زمان تولد رائول برگرديم . پیرنگ فرعی این فیلم داستان عشق پدر و مادر رائول است. پدر لوئیس کانلی (جاناتان راین میرس) رائول خواننده است و مادرش لیلا نوچاک (کرل راسل ) نوازنده .هر کدام از آنها در گروه جدایی مشغولند اما در سراسر فیلم یعنی در اوایل و اواخر فیلم که ما خوانندگی و نوازندگی آنها را می بینیم به شکلی کارگردانی و مونتاژ شده است که فکر می کنیم در یک گروه هستند و مادر می نوازد و پدر می خواند. در پارتی ای که در اوایل ،به افتخار گروه نوازندگان برگزار می شود ،ليلا را مي بينيم که بيرون مي آيد . در بيرون و روي ديوار لوئيس نشسته است و ماه را نگاه مي کند .او که متوجه تنهايي ليلا شده است ،ليلا را به آمدن روي ديوار دعوت مي کند و مي گويد که هيمشه تنهايي روي ديوار مي نشيند و ماه را مينگرد. ليلا مي گويد که او حالا تنها نيست و بدين گونه عشق بين آنها شکل مي گيرد (در فيلم اين آشنايي و عشق باور پذير است و حسن ديگر اين صحنه اين است که عشق آنها کليشه نيست .اما چه چيزي باعث مي شود که اين عشق از کليشه شدن دور بماند؟ ۱- تنهايي آدمها و احساس غربتي که آنها را به هم مي رساند ۲-لوکيشن اين اتفاق -- روي ديوار ۳- ماه .به عنوان نقطه مشترک علايق آنها آنها با هم در پشت بام مي خوابند و صبح دوستان لوئيس با شيطنت از خواب بيدارشان مي کنند. ليلا مي گويد که ديرش شده و پدرش منتظر اوست ،لوئيس از او قول مي گيرد که همديگر را دوباره ببينند و از او قول مي گيرد. اما در صحنه بعد مي بينيم که پدر ليلا مخالف ديدار آنهاست و با ليلا سوار ماشين شده و مي روند . اين در حالي است که لوييس که از نيامدن ليلا سر قرار دلسرد شده به محل هتل اقامت آنها مي آيد و سوار شدن آنها را به ماشين مي ببيند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/07/18ساعت 10:27 توسط قاسم |
|
|
متاسفانه به دليل بيماري از حضور دراين جلسه از كلاس محروم شدم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 18:39 توسط قاسم |
|
|
یک فیلمنامه ،يك فيلم (۵)
- شخصيتهاي متناقص نما براي سينما خيلي جذاب هستند. مثل شخصيت همفري بوگارت در كازابلانكا -شخصيتهاي متناقص نما هميشه با خودشان راز حمل مي كنند.وقتي اين راز كشف شود،تماشاگر لذت مي برد. - درام هميشه پرسش ايجاد مي كند . - آيا الگويي براي درام وجود دارد ؟ در اين عالم هر چيز صاحب ساختار است ،فيلمنامه هم ساختار دارد. ساختار منتخبي از حوادث زندگي است كه در يك نظم با معنا قرار مي گيرد. - حال اين حوادث چه حوادثي بايد باشند ؟ حادثه امري است كه در زندگي قهرمان حادث مي شود و تغيير كيفي در زندگي ايجاد مي كند. (تبديل زندگي به مرگ - عشق به نفرت و... )
الگوي اول: تعريف درام با روش الگوي كلاسيك (يا شاه پيرنگ ) 1- قهرمان منفرد 2- قهرمان فعال 3- روابط بايد علت و معلولي باشد. 4- كشمكش بيروني است .كشمكش دروني هم داريم اما غالبا اين كشمكشها به كشمكشهاي بيروني كشيده مي شوند. (درام را كشمكش پيش مي برد.) 5- پايان بسته ( در اين پايان هيچ سوالي بي جواب نيست) -حتي پايان باز به اين معنا نيست كه ما جواب سوالهاي احتمالي را ندانيم. الگوي دوم : خرده پيرنگ (همه موارد بالا كمرنگ مي شود) خرده پيرنگ = ميني ماليستي 1- قهرمان مي تواند متعدد باشد. 2- قهرمان مي تواند فعال يا منفعل باشد. 3- كم و بيش روابط علت و معلولي است. 4- كشمكش دروني است. 5- پايان باز است. درام = انسان در موقعيت الگوي سوم الگوي ضد پيرنگ در الگوي كلاسيك قهرمان صاحب يك زخم يا جراحت عميق است كه در پيش داستان اتفاق افتاده است و بايد در طول داستان درمان شود. مثل شخصيت فيلم سرگيجه هيچكاك (ترس از بلندي ) -- در فرمهاي سيكليك : - تقارنهاي دراماتيك بسيار اهميت دارد. - چيزي مي كاري و بعد نتيجه اش را درو مي كني .(مثل تكيه كلامها و...) - تقارن دراماتيك باعث مي شود كه همبستگي مخاطب با فيلم زياد شود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 18:38 توسط قاسم |
|
|
جلسه چهارم کارگاه فيلمنامه نويسي با دبدن فيلمنامه ساخته شده توسط هنرجويان دوره قبل طي شد. در اين جلسه ۵ فيلم کوتاه به نمايش گذاشته شد اما من نفهميدم که کل فيلمهاي ساخته شده ۵ تا بود و يا براي نمايش اين فيلمها گزينش شده بودند . جالب اينکه يکي از فيلمها ظاهرا تازه تدوين شده و آماده شده بود.
از ويژگي اين جلسه حضور خود فيلمساز ها در کارگاه بود و پاسخ دادن به سوالات ما. از آنجايي که سر جلسه يادداشت برنداشته ام و اين پست را هم بعد از چند روز مي نويسم ، عنوان بعضي از فيلمها يا کارگردانشان يادم رفته است... فیلم اول :آینه فيلم دوم:بنز خلاصه داستان :جواني بيکار که در شروع فيلم هم ميبينيم که از روي نيازمنديهاي همشهري دنبال کار مي گردد.بعد از جستجو او يک آدرسي را مي گيرد و راهي مي شود ،در بيرون از خانه دختري را مي بيند و دنبالش را مي افتد اما وقتي با بي محلي او روبرو مي شود،از ادامه تعقيب منصرف مي شودو راهش را پي مي گيرد . پسر در محله فقير نشيني زندگي ميکند . بعد از نمايي که پياده شدن پسر را از اتوبوس مي بينيم . در خيابان او را مي بينيم که جلوي نمايشگاه ماشيني به تماشاي ماشين بنز مشغول مي شود و با خود رويا پردازي مي کند و دختر مورد نظرش را کنار خودش مي بينددر ادامه جوان را دوباره در حال عبور از خيابان مي بينيم که ناگهان با ماشيني تصادف مي کند و روي زمين مي افتد.چند نفر دورش جمع مي شوند و سرانجام او را روي برانکارد مخصوص ماشینهای حمل جنازه که اتفاقا ماشین بنز هست مي گذارند و برند. فیلم سوم :الگانس فیلم چهارم :مستقیم ،انتها عنوان فيلم پنجم يادم نيست توضيح :من امروز صبح درباره داستان اين فيلمها و ويژگيها و نقاط ضعفشان با نگاهي گذرا نوشتم اما وقتي کليد ثبت و بازسازي وبلاگ را زدم نمي دانم که چي شد که همه مطالب پاک شد ،به هر حال حو صله دوباره نوشتن را ندارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/24ساعت 12:29 توسط قاسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه کنم ؟سینما جانم را میگیرد .کاش جانم را بگیرد .کاش بمیرم از این درد .از این سینما اما اینقدر نسوزم .اینقدر آه و فغان نکنم .
فیلمهای من(تهیه کننده و کارگردان): 1- بازی 17 دقیقه سال 1382 2- آقا من شما را می شناسم 11 دقیقه سال 1384 3- پرواز 40 دقیقه سال 1385 4-دوباره مرگ ،دوباره زندگي 90 ثانيه 1387 |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
روز تايپ فيلمنامه نويسي (سايت خارجي) آموزش زبان نويسنده تنبل تولدي نو |
|
RSS
|